عماد الدين حسن بن علي الطبري

181

كامل بهائى ( فارسي )

گفت خر از ما دور كن كه گند بول او ما را ميرنجاند . عبد اللّه بن رواحه گفت خر او فاضل‌تر از تو بود و بول خر او خوشبوىتر از مشك تو . رسول از آنجا برفت اوس و خزرج بهم بر آمدند بدست و بغل و به شاخه‌هاى خرما يكديگر را مىزدند خصومت عظيم پيدا شد رسول بازآمد و به ميان ايشان صلح بداد و اين آية نازل شد « 1 » . جواب آخر ، بخارى روايت كند از عايشه كه بعد از رحلت رسول فاطمه به ابو بكر پيغام فرستاد به سؤال طلب ميراث : مما افاء للّه عليه بالمدينه ، و فدك ، و ما بقى من خمس خيبر . ابو بكر گفت رسول فرمود ما را ميراث نباشد و آنچه در عهد رسول بود من تغيير نكنم پس گفت : فابى ابو بكر ان يدفع منها شيئا ، فوجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك ، و هجرته فلم تكلم حتى توفيت و عاشت بعد النبى ستة اشهر « 2 » . پس ابو بكر ابا كرد از آنها كه چيزى به فاطمه دهد پس فاطمه از اين جهت از ابى بكر در غضب شد و از وى دورى اختيار كرد و با وى سخن نكرد تا آن كه فوت شد و شش ماه بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله زنده بود ، و چون متوفى شد على او را از ابو بكر پنهان دفن كرد و در حال حيات فاطمه على جاهى داشت چون فاطمه متوفى شد على به ابو بكر كس فرستاد كه به تنها حاضر شو زيرا كاره بود كه عمر حاضر شود . و عبارت بخارى : فما توفيت دفنها زوجها على و صلى عليها ، و لم يأذن ابا بكر ، و كان لعلى من الناس وجه حيوة فاطمة ، فلما توفيت فاطمة استنكر على على وجوه الناس . فالتمس مصالحة ابى بكر و مبايعته ، و لم يكن يبايع تلك الاشهر ، فارسل الى ابى بكر ان ائتنا لا يأتنا احد معك كراهية ان يحضر عمر ، فقال عمر : لا و اللّه لا تدخل عليهم وحدك . چون فاطمه متوفى شد زوج او على او را دفن كرد و نماز كرد و ابا بكر را اعلام نكرد و در حيات فاطمه على را نزد مردم اعتبار تمام بود و به وى بازگشت مىكردند چون فاطمه متوفى شد على در نظر مردم ساقط شد پس التماس مصالحهء ابو بكر كرد و آن كه با وى بيعت كند و در آن ماهها كه فاطمه زنده بود بيعت نكرده بود پس به ابى بكر فرستاد كه به نزد ما آئى چنان كه هيچ كس با تو نيايد چرا كه مكروه مىداشت كه عمر حاضر شود پس عمر گفت كه نه به خدا كه داخل مشو تنها بر ايشان .

--> ( 1 ) - مجمع البيان 9 / 220 چاپ جديد اعلمى بيروت و الميزان 18 / 348 به نقل در المنثور سيوطى . ( 2 ) - بحار الانوار 28 / 353 و 29 / 111 به نقل صحيح بخارى كتاب فرض الخمس ح 3093